تبليغاتX
Susa Web Tools
یه دریا

یه دریا

پروازی ازپلاک تا افلاک

 

آینده از آن ماست...

 

یاران مردانه رفتند؛ اما هنوز تکبیر وفاداری‌شان از مناره‌های غیرت این دیار به گوش می‌رسد. یاران عاشقانه رفتند؛ اما هنوز لاله‌های سرخ دشت‌های این خاک به یمن آنان به پا ایستاده‌اند.

یاران غریبانه رفتند؛ اما هنوز بوی عطر جانمازشان شعر سپید یاس را می‌سراید. یاران رفتند و هنوز نام و یادشان زینت‌بخش کوچه‌های شهر است.

... و، من و تو،!

در این ساحل باشکوه و امن آنان ایستاده‌ایم و در این حضور عطرآگین و آسمانی‌شان در آرامشیم و از سرخی آنان دشت‌های‌مان سرخ و لاله‌گون است.

آنان مردان همیشه جاویدان این دیار دلیرانند. آنان آینه‌های تمام‌نمای راه عزت و شرف من و تواند. ... نگاه کن! نور از پیشانی‌های به خاک افتاده آنان می‌طرواد. برخیز! دست در دست هم دهیم و در امتداد مهر بمانیم!

 

نوشته شده در شنبه دوم مهر 1390ساعت 21:0 توسط عرفان جمشیدی| |

به یک دریا محبت وایثارخوش آمدید.

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 17:51 توسط عرفان جمشیدی| |

داشت منطقه را براى مقدم پور، فرمان ده جديد، توضيح مى داد. مثل هميشه راست ايستاده بود روى خاك ريز. حدادى هم هم راهشان بود. سه نفر بودند; سه تا خمپاره رفت طرفشان. اولى پانزده مترى. دومى هفت مترى و سومى پشت پاى دكتر، روى خاك ريز.

ديدم هر سه نفرشان افتادند. پريديم بالاى خاك ريز، تركش خمپاره خورده بود به سينه ى حدادى، صورت مقدم پور و پشت سر دكتر.

 خاطراتی از شهید چمران


برچسب‌ها: شهید چمران, خمپاره ها
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 20:4 توسط عرفان جمشیدی| |

 

نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 21:30 توسط عرفان جمشیدی| |

وقتي زنگ مي زدم و مي خواستم به خانه شان بروم، موقع برگشت مرا تا پله هاي هواپيما همراهي مي كرد و سپس خودش به محل كارش كه در ميدان توپخانه بود، راهي مي شد. وقت اذان، سجاده را پهن مي‌كرد، كفش هايم را جفت مي كرد، رختخوابم را پهن و جمع مي كرد. يك وقتي در ماه مبارك رمضان زنگ زد كه: "مادر! خانم من تنهاست و من براي مأموريت بايد به جبهه بروم. "گفتم: "روزه ام را چه كنم؟ " گفت: "كاري مي كنم جوري راه بيفتيد كه باطل نشود. " يك روز تازه از جبهه برگشته و خسته بود و داشت استراحت مي‌كرد. مريم (دختر بزرگش) مدرسه اي بود. مي خواستم بيدار شوم و مريم را براي مدرسه راه بيندازم كه علي كاملاً متوجه و هوشيار شد. وقتي به او گفتم كه براي چه بيدار شده‌ام، خيلي ناراحت شد و گفت: "مادر جان! هر كسي كه از اول بچه را به راه انداخته، خودش هم تا آخر بايستي مسئوليت به راه انداختن او را به عهده بگيرد. " يا يك موقعي خسته بود و لباس‌هايش مانده بود و من شستم.

وقتي متوجه شد، گفت كه ديگر اجازه ندهند من دست به سياه و سفيد بزنم و گرنه ناراحت مي شود.

 

ازکتاب:صیاد به روایت مادرش

نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 21:24 توسط عرفان جمشیدی| |

 

يك روز آقائي يك بسته چاي آورد و گفت: "براي جناب سروان شيرازي آورده‌ام. " وقتي علي آمد، پرسيد: "مادر اين چيست؟ " توضيح دادم، گفت: "دست نزنيد. " اين گذشت و آن مرد دوباره اين كار را تكرار كرد. يك روز در پادگان يكي از درجه داران كه همان مرد بود، به علي اشاره مي كند كه من همان كسي هستم كه برايتان چاي آوردم. اين قضيه در دوران انقلاب بود. علي فرمانده بود و دستور مي دهد گروهان را به خط كنند. سپس بالا رفت و گفت: "آقاي فلاني! لطفاً بگوييد قيمت اين دو بسته چاي چقدر است؟ " اين قدر علني مي خواست نشان دهد كه صياد با پول و هديه خريدني نيست. مي‌خواست ريشه اين سوء استفاده ها را از آغاز بخشكاند.

ازکتابکصیاد به روایت مادرش

نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 21:22 توسط عرفان جمشیدی| |

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 22:1 توسط عرفان جمشیدی| |


برچسب‌ها: انقلاب, دهه فجر
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 21:57 توسط عرفان جمشیدی| |

 

گفت «بيا اول بريم يكى از دوستان حسين رو ببينيم. بعد مى ريم بيمارستان.»

دستم را گرفته بود، ول نمى كرد. نگاهش كردم، از نگاهم فرار مى كرد.

گفتم «راستشو بگو. تو چهت شده؟ خبريه؟ حسين ما طوريش شده؟» حرفى نزد. ديگ دستم را رها كرده

بود. گفتم «حسين، از اول جنگ ديگه مال ما نيست. مال جنگه، مال شماها. ما هر روز منتظريم خبر شو

به مون بدن. اگه شهيد شده بگو كه من يه طورى به خانمش بگم.» زد زير گريه.

 

ازخاطرات حسین خرازی

نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 11:43 توسط عرفان جمشیدی| |

 

  دكتر بهشتى بهش گفته بود «مى خواهيم حفاظت از مام رو بسپريم به گروه شما. مى تونين؟ يك طرحى بايد بدين كه شوراى انقلاب رو راضى كنه
 شب تا صبح نشست و طرح حفاظت را نوشت. قبول كردند. فرداش روزنامه ها نوشتند «چهار هزار جوان مسلح از امام محافظت مى كنند

نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 11:35 توسط عرفان جمشیدی| |

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 21:34 توسط عرفان جمشیدی| |

 

ساعتهاست كه روز از نيمه گذشته است و آفتاب كه رفته رفته به سرخي میگرايد , كنار رودخانه و شيار درهها را رها میكند و خود را نرم و بیصدا ... از دامنه تپه ها به سوي قله ها مىكشاند.

از آثار شهید آوینی


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 21:32 توسط عرفان جمشیدی| |

 

 

در بخشي از خاطره‌اي به روايت عليرضا محمودي، همرزم شهيدغلامعباس محمودي آمده است: آن شب قرار بود از بين بچه‌ها، گروهان ويژه تشکيل شود. وقتي همه درون سنگر جمع شدند، هرکس به گونه اي به ديگري نگاه مي‌کرد.
در ادامه اين خاطره مي‌خوانيم:ناگهان غلامعباس از جايش بلند شد و چراغ سنگر را خاموش کرد. همه جا در تاريکي فرو رفت. همه مات و حيران اين کار او شدند. بعد از لحظاتي ادامه داد:- گروهان ويژه يعني گروهان 100 درصد شهيد. حالا هرکس مي خواهد بماند و هرکس نمي‌خواهد،برود.
بعد از اين کلام او که تداعي کننده شب عاشورا بود. ناگهان گريه شوق بچه ها بلند شد، گريه‌اي از سرسوز و گداز و اين يعني، ما همه مي‌خواهيم در گروهان ويژه باشيم.

 

 

خاطره‌اي از غلامعباس محمودي يکي از شهداي استان کرمان
 

 

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 21:28 توسط عرفان جمشیدی| |

 

 

سر كار بودم. از سپاه آمدند، سراغ پسر كوچيكه را گرفتند. دلم لرزيد. گفتم «يك هفته پيش اين جا بود. يك روز ماند، بعد گفت مى خوام برم اصفهان يه سر به خواهرم بزنم.»

اين پا آن پا كردند. بالأخره گفتند «كوچيكه مجروح شده و مى خواهند بروند بيمارستان، عيادتش.» هم راهشان رفتم. وسط راه گفتند «اگر شهيد شده باشد چى؟»

گفتم «اِنّا للّه و اِنّا اِلَيه راجعون.»

گفتند عكسش را مى خواهند. پياده شدم و راه افتادم طرف خانه.

حال خانم خوب نبود. گفت «چرا اين قدر زود اومدى؟»

گفتم «يكى از هم كارا زنگ زد، امشب از شهرستان مى رسند، ميان اين جا.»

گله كرد. گفت «چرا مهمان سرزده مى آورى؟»

گفتم «اين ها يه دختر دارن كه من چند وقته مى خوام براى پسر كوچيكه ببيندش، ديدم فرصت مناسبيه.»

رفت دنبال مرتب كردن خانه. در كمد را باز كردم و پى عكس گشتم كه يك دفعه ديدم پشت سرمه. گفتم «مى خوام يه عكسشو پيدا كنم بذارم روى طاق چه تا بينند.»

پيدا نشد. سر آخر مجبور شدم عكس ديپلمش را بكنم. دمِ در، خانم گفت «تلفنمون چند روزه قطعه، ولى مال همسايه ها وصله.» وقتى رسيدم پيش بچه هاى سپاه گفتم «تلفنو وصل كنين. ديگه خودمون خبر داريم.»

گفتند «چشم.» يكى دو تا كوچه نرفته بوديم كه گفتند «حالا اگر پسر بزرگه شهيد شده باشد؟»

گفتم «لابد خدا مى خواسته ببينه تحملشو دارم.»

خيالشان جمع شد كه فهميده ام هم بزرگه رفته، هم كوچيكه.

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 21:24 توسط عرفان جمشیدی| |

 

 

« عکس شهدا را به دیوار می زنیم و عکس آن حرکت می کنیم »


برچسب‌ها: لاله
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 21:18 توسط عرفان جمشیدی| |

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
Design By : Night Melody